| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
نیایش.
دعا راه ورود قصر نور است
خوشا بر هر که از آن در عبور است تو را می گیرد از خاکش به افلاک تهی روحت شود از هر چه ناپاک جلا بخشد برون و هم درون را حقارت بخشدش نفس زبون را نیازت ر ا فقط خواهی ز الله تمنا پیش کس ، استغفرالله هم او عزت دهد خواهنده اش را به اعلا می رساند بنده اش را خدایا لیله القدرت قرین است مر ا امید بر حبل المتین است اگر من بی ریا و ساده هستم ولی از عطر قرآن تو مستم تلاوت میکنم تا جان بگیرم ز لطفت نفخه ایمان بگیرم مرا راهی به عرشت هست یا نه؟ گریز از مکر فرشت هست یا نه؟ رئوفا روزییم کن زهد و تقوا که پر گیرم از این دار فریبا عجب خوش لحظه باشد لحظه ناب پس این شرمنده ات دریاب،دریاب. |+| نوشته شده توسط معصومه در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت |
سوز دل برای علی
این شعر نا قابل را تقدیم میکنم به مولایم حضرت علی (ع) و عاشقان آن ابر مرد شیر دل.
اگر دلتون هوایی شد. التماس دعا
ساز دلم به نام علی کوک می شود شاید حجاب دیده من، این نو ا درد مظلومتر ز او ،کسی آیا شنیده است؟ در اوج قدرت است،ولی از جاه می رهد یارا، فدای آن همه عفو و عدالتت آندم که شیر به قاتل خونخوار می دهد خیبر شکن که لرزه،به جان عدو فکند مرهم شو د به درد دل بینوا رسد نان می پزد که سیر شود کودک یتیم نیمه شبان ، غذا به د ر بی غذا برد می خوابد او به جای امین،لیله المبیت تا وی ز مهلکه، تن سالم به در برد از صبح واقعه چه بگویم ،دلم فسرد وقتی که قوت زینب ، خون جگر شود شوید رخ حسن، نم اشک در غم پدر مادر که زود رفت! پس علی را کجا برند؟ گشته حسین سر به گریبان و سینه چاک دردا ! که بعد از این، جهت کربلا رود کلثوم گوید ، ای پدرم، حیدر دلیر پژمرده شد دلم ،نرو ای یل ،نمی شود؟ خون گریه کرد این دل مسکین ز غربتش لایق شوم؟ که گوشه چشمی به ما کند
|+| نوشته شده توسط معصومه در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت |
برای یگانه فرزندم سروش
پسرم عشق منی جان منی
همدم این دل تنهای منی تو پیام آور شادی هایی شوق را در دل من می کاری
تحفه ای هستی از آن رب جلی چون کنم وصف تو! گویم غزلی چشم تو ،چشمه جوشان صفا همه حیران تو،از هوش و ذکا
رافت و جود و سخاوت ،ایمان در وجودت شده جاری، ای جان نو گلم هستی یم،از هستی توست نبض قلبم پی سر مستی توست
جسمت از گزند آفات ، به دور روح تو مملو، از شور و سرور یاس من ،نافه مشک ختن است مجلس آرای هر چه ،انجمن است
ملکا ، مونس دل یار قدیم می سپارم به تو ، این درّ عظیم دمی از قافله جا ماند، سروش بگشا چشم دلش، وا کن گوش
|+| نوشته شده توسط معصومه در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت |
هیدج
ای کبوتر بالهایت باز کن
سوی ابهر رود من ،پروازکن
شهر من کانجا ،که عالم پرور است
هیدج است نامش، ولیکن گوهر است
مردمانش شهره در علم و ادب
این همان لطفی بود ،از سوی رب
بر فراز باغهای مخملین
پر بزن ، یادی بکن از این حزین
کاش برگردم بدان ایام دور
باشم آن نو غنچه پر شر و شور
به به از آن کودکی ، یادش به خیر
روزگار پشمکی ، یادش به خیر
روزی این زنجیر را خواهم گسست
دیو را باید به زیر پا شکست
می کنم پرواز ، می جویم وطن
تا بیارامد در آنجا ، روح و تن
|+| نوشته شده توسط معصومه در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 و ساعت |
دختری به مادر گفت: مادرم عشق چیست؟ مادر اندکی رفت به فکربا نگاهی پرمِهر گفت: دخترم عشق؛ فریاد شقایق هاست. عشق؛ بازگشت پرستوهاست. عشق؛ نوید تَداوم است. مادرم عشق؛ تپش قلب آدمی تنهاست. عشق؛ عروس حِجله تنهایی انسانهاست. عشق؛ سرخی گونه های آدمی رسوا است. دخترم تو چه می دانی عشق؛ لذت انسان بودن است. تو نمی دانی عشق؛ نغمه های قلب قناری ها است. راستی دخترم تو چرا پرسیدی؟ دخترک با گونه های سرخ با کمی لبخند گفت: آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه گفت: دوستت دارم. بی درنگ مادر یاد بی مهری شوهر افتاد . یاد آن سیلی سرخ. یادآن عشق حقیر. یاد آن قلب بی مهر ووفا . گفت: دخترم عشق؛ سرابی در دل دریا هاست
|+| نوشته شده توسط معصومه در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت |
چند سخن اندیشه ای عرفانی...
به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک، چرا باید به دور تو بگردم ؟؟؟
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی ، برو با دل بیا تا من بگردم
هر چه بیشتر اوج بگیری در نظر مردمی كه پرواز را نمی فهمند ، كوچیكتر به نظر میرسی. پس یا نظر مردم برایت مهم نباشد یا پرواز را فراموش كن
فریدون فرخ فرشته نبود....ز مشک و ز عنبر سرشسته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی..... تو داد و دهش کن فریدون تویی
(پیام اخلاقی: معصومی نبوده و نخواهد بود انسان در میدان جهل و آگاهی می تواند رشد کند گاهی جاهلی و نادان و گاهی دیگر آگاه و دانا و فریدون. با تجربه کردن ورزیده می شوی فریدون و برجسته و خردمند می شوی)(از فردوسی)
ما همه ، هم خوب و هم بد ، هم خیر و هم شر هستیم و اگر شما هیچ ناپاکی و پلیدی در خودتان نمی بینید ، دلیلش آن است که خوب به خودتان نگاه نکرده اید...استنلی کوبریک |+| نوشته شده توسط معصومه در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت |
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای میسازیم
که در ان همواره اول صبح
به زبانی ساده مهر تدریس کنند
و بگویند خدا خالق زیبا یی
وسراینده عشق
افریننده ماست
مهربا نیست که ما را به
نکویی
دانایی
زیبایی
وبه خود می خواند
جنتی دارد نزدیک زیبا و بزرگ
دوزخی دارد -به گمانم-
کوچک وبعید
در پی سودائی ست که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای میسازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
وریاضی با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
ونخوانند کسی را حیوان
ونگویند کسی را کودن
ومعلم هر روز
روح را حاضر وغایب بکند
وبجز ایمانش هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند
مغز ها پر نشود چون انبار قلب خالی نشود از
احساس
درسهایی بدهند
که بجای مغز , دلها را تسخیر کند
از کتاب تاریخ جنگ را بردارند
در کلاس انشاء
هر کسی حرف دلش را بزند
غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا کسی بعد از این
باز همواره نگوید هرگز
وبه آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پائیز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
وعبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
وطبیعت را در جنگل و دشت
مشق شب این باشدکه شبی چندین بار
همه تکرار کنیم:
عدل
آزادی
قانون
شادی
امتحانی بشود که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم
در مجالی که برایم با قیست
باز همراه شما مدرسه ای میسازیم
که در آن آخر وقت به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
وبگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
|+| نوشته شده توسط معصومه در جمعه نهم شهریور 1386 و ساعت |
روزی كه امیركبیر گریست
در سال ۱۲۶۴ قمري، نخستين برنامهي دولت ايران براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجواناني ايراني را آبلهكوبي ميكردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهكوبي به اميركبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نميخواهند واكسن بزنند. بهويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان ميشود هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باختهاند، امير بيدرنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله ميكوبند. اما نفوذ سخن دعانويسها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهكوبي سرباز زدند. شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان ميشدند يا از شهر بيرون ميرفتند روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همهي شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن فقط سيصد و سي نفر آبله كوبيدهاند. در همان روز، پاره دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچههايتان آبلهكوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن زده ميشود. امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از دست دادهاي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنميگردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز . چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مردهاند. ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور ميكردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هايهاي ميگريد. سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو بچهي شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشكهايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيدهاند امير با صداي رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويسها بساطشان را جمع ميكنند. تمام ايرانيها اولاد حقيقي من هستند و من از اين ميگريم كه چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند . منبع: كتاب داستانهايي از زندگي اميركبير(محمود حكيمي) |+| نوشته شده توسط معصومه در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت |
تقدیم به ساحت مقدسش
می گویمت صاحب زمان می جویمت در هر مکان
پس کی میایی نازنین ماه رخت گردد عیان زبانم الکن،اما شوق بسیار برای دیدن گل نرگس دارم تا که شاید دیده ام را رو به جهان واقعی بگشایم و از تعلقات آزاد و دل در گرو یار نهم اما.................انگار برای این گنهکار ره دراز است و مقصد بس بعید.......... پس وجودم را تطهیر خواهم نمود تا که شاید دریابی یم نارنینم دل نوشته هایی از خودم معصومه |+| نوشته شده توسط معصومه در جمعه دوم شهریور 1386 و ساعت |
|
درباره وبلاگ
صفحه نخست![]() با سلام
منوی اصلیاز همه شما نازنینان که محبت می کنید و به من سر می زنید .ممنونم شعر های وبلاگ سروده خودم میباشد.اگر دوست داشتید نظرتان را در مورد آنها بنویسید. سپاسگزارم پست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
فروردین 1388دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 آرشيو موضوعی
شعرمقاله خبر پيوندها
موسیقی ملی ایراندیکشنری آنلاین لغت نامه دهخدا سید محمد خاتمی سر گذر، استاد سهیل محمودی استاد اسلامی ندوشن انجمن شاعران ایران سید مهدی شجاعی .شاعر دعاها و نیازها یار دلنواز شقایق کویر زرند دلخون دلنوشته گفته هایی از نگفته ها یا علی گفتیم و عشق آغاز شد سوته دلان کلبه من تک چین خدای نزدیک استاد هاشمی زاده روشنگر سکوت داس و قلم قلم نو زخم فدک کیمیا تبیان استاد شجریان دردانه آفرینش پایگاه ملی داده های علوم زمین سر کنسولگری ایران در استانبول هلی تختی ستاد عبدالجبار کاکایی مجموعه شعر فارسی قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |